باز هم زندگی...

پسرانه
نویسنده : یه دوست - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

 روز آخر یادته!؟‌با حرص و ولع برگای تازه جونه زده ی درخت کم سن و سال کنار در مدرسه رو می خوردیم که به همه ثابت کنیم باهاشون فرق داریم٬ هر نگاه خیره ای رو که با تعجب برگ خوردن ما رو دنبال می کرد می دیدیم٬ شور و شوقمونو واسه خوردن چند برابر می کرد. چه بَه بَه و چَه چَه ای راه انداخته بودیم.
تو اون همه آدمی که دور و برمون جمع شده بودن هیچ کس دلِ اینو نداشت که حتی یه دونه از اون کوچیکا رو مزه کنه که ببینه ما راست می گیم یا دروغ!‌ فقط بعضیا با یه لبخند احمقانه می پرسیدن چه مزه اییه؟ من و تو هم به هم نگاه می کردیم - یه نگاه پر از شیطنت - می خندیدمو بی اینکه به سوال جواب بدیم به کارمون ادامه می دادیم٬ همین که بهشون اجازه داده بودیم همچین صحنه ای رو تماشا کنن خیلی لطف بزرگی در حقشون کرده بودیم - دو تا زرافه کوچولو که شاخه های پایینی رو دیگه کاملا لخت کرده بودن -
آقای پیروزی رو یادته!؟ با نیش تا بناگوش باز شده اومد پیشمون و پرسید که: «چکار می کنین بچه ها؟» « داریم برگ می خوریم آقا! » «ضرر نداره؟» «نه آقا. این نوع درخت برگاش قابل خوردنه!». نمی دونم از کجا به ذهنم رسید همچین دروغی بگم ولی انگار آقای پیروزی ام منتظر شنیدن همین دروغ بود که یه لبخند پدرانه تحویلمون بده و بره.
سرویس بچه ها که از جلومون رد می شد٬ و اون همه نگاه های متعجب و صورتای خندون که هر کدوم حکم یه مدال افتخار رو واسمون داشت چقدر کیفورمون می کرد!!
دیگه کم کم داشت نوبت رفتن خودمون می شد کارمونو کرده بودیم روز آخر مدرسه رو تبدیل کرده بودیم به یه روز خاص واسه هر دو تامون. شیرنی این خاطره تلخی جدایی روزای بعدو کم می کرد. آقای عظیمی راننده سرویس شروع کرد به بوق زدنو چراغ دادن واسه ما. یه مشت برگ چیدیمو و پر کردیم تو جیبامون که حتی به خودمونم ثابت کنیم کارمون واقعا درست بوده. اون روز هیچ کس عمق لذتی رو که از لبخندایی که تو سرویس مدرسه به هم می زدیم٬ می بردیم! درک نمی کرد.

تقدیم به علی براتی دوست سالهای کودکی ام که در آخرین دیدارمان مرا به خاطر نیاورد.


پی نوشت: پشت نرده های مدرسه وایسادم و به همون درخت خیره شدم. این درخت چقدر با اونای دیگه واسه من فرق داره....


 
 
سنگ ریزه ها
نویسنده : یه دوست - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 
قدم هاشو آهسته برمی داشت دستاشو از پشت گره کرده بود با نگاهش رد سنگ ریزه ای رو دنبال می کرد که هر از گاهی با یه ضربه آروم چند متر جلوتر می غلطید و بی حرکت منتظر ضربه بعدی می موند، زیادی که جلو پرتاب می شد بهونه خوبی بود که نگاهشو از زمین برداره و خاطرات قدیمی رو تو قاب خالی پنجره جستجو کنه، پنجره ای که هیچ وقت حتی به اندازه یه دیدار کوچیک باهاش مهربون نبود. چند ثانیه بعد دوباره نگاهشو به زمین می دوخت و با چشاش دنبال سنگ ریزه می گشت. آروم و عمیق نفس می کشید، نفسایی که کم کم همشون داشتن رنگ و بوی آه رو می گرفتن. سعی می کرد به خاطر بیاره حس قدیمی رو که دیگه داشت فراموشش می شد. یاد اون روزا افتاد که تک و تنها تو کوچه پس کوچه های اون اطراف قدم می زد و بازی سنگ ریزه ها رو انجام می داد. سنگ ریزه هایی که هرکدوم فقط به اندازه چند تا ضربه باهاش همراه بودن و بعد، یه ضربه محکم که واسه فروکش کردن شعله عصبانیتی که هر از گاهی زبونه می کشید اونقدر دورشون می کرد که دیگه ارزش خیره موندن رو نداشتن.
 
هیچ وقت هیچی از احساسش رو بیان نکرد و همیشه خودش رو برای داشتن حسی اونقدر خار کننده سرزنش می کرد. ولی حالا بعد اون همه سال دوباره تو اون کوچه ها دنبال یه خورده از همون حس قدیمی زیر همه سنگ ریزه های اون اطراف رو می گشت. با خودش آرزو می کرد که ای کاش همون موقع قدم جلو می ذاشتم و همه چیزو می گفتم ، اگه این کارو می کردم شاید الان اونور این قاب خالی لعنتی داشتم به سنگ ریزه ها می خندیدم. ای کاش بعدی عصبانیتش رو بیشتر کرد و بعد یه ضربه محکم و غلطیدن و دور شدن سنگ ریزه ، درست مثل همون روزا، ولی این بار خودش رو برای دور ریختن اون احساس ملامت می کرد، نه داشتنش!
 
سنگ ریزه ها و قاب خالی پنجره بهش پوزخند می زدن و هر کدوم از نفس هاش هر لحظه بلند تر یک آه رو فریاد می زد. و پشت سرش، گذشته ای بود که دیگه نمی شد کاریش کرد...

 
 
تاوان
نویسنده : یه دوست - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

چشم دوخته بود تو چشام، با نگاهش داشت التماس می کرد، می دونست که آخرین شانسش شاید همین باشه! محو تماشای سُر خوردن اولین قطره اشک شدم، افتاد روی کفشش، رنگ صورتی کفشای مخملیشو قرمز کرد، شبیهِ یه قطره خون. دوباره تو چشاش نگا کردم٬‌ هنوز ملتمسانه نگام می کرد، ولی قرارمون از اول همین بود، چاقو رو هم همون موقع خریده بودیم. قرار گذاشته بودیم کسی مقاومت نکنه. حتی حرفم نزنه، چاقو رو بردم بالا، قلبشو نشونه گرفتم. چشاشو بست، واقعا زیبا شده بود. زیبا تر از همیشه، یه حرکت سریع کارو تموم کرد، از درد به خودش می پیچید، ولی ناله نمی کرد، آخه قرار گذاشته بودیم کسی ناله نکنه. هنوز باورش نمی شد که من تونسته بودم این کارو انجام بدم. رد خونو رو لباسش دنبال می کردم، یه لکه قرمز بزرگ. پاهاش دیگه قوت نداشت، نقش زمین شد...

با هم قرار گذاشته بودیم که هرکس خیانت کرد با یه ضربه چاقو تو قلبش مجازات بشه. و اگه زنده موند بخشیده می شه...

احساس گناه نمی کنم. قرارمون از اول همین بود....


 
 
تنها مانده
نویسنده : یه دوست - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

تق تق تق!‌ کیه؟ عزرائیل.  در بازه بیا تو. چه خبرا؟ خبر خاصی نیست سلامتی. چای می خوری واست بریزم؟ آره قربون دستت٬ فقط محبت کن زیاد پررنگ نباشه! قلبم یه خورده ناراحته. اوکی. توام دیگه کم کم آماده شو. آماده واسه چی؟ اسکول کردی ما رو!؟ اسکول واسه چی؟ هی می گه واسه چی! واسه چی! مرد حسابی مگه جنابعالی زنگ نزدی که بیام جونتو بگیرم؟ چیزه٬ آره من زنگ زدم ولی راسیتش تنها بودم دلم گرفته بود. گفتم بیای اینجا یه کم با هم اختلاط کنیم. هم من از تنهایی در بیام هم واسه شما یه خورده تنوع بشه. دستم پیش بابابرقیو آقای ایمنیم رو شده! این بود که ناچار مزاحم شما شدم. پسر جون تو حالت خیلی بده! آخه... شرمنده میون کلومت شما خبر نداری ما آخرش اینوری شدیم یا اونوری؟ اونوری! اونوری یعنی کدوم وری؟ شرمنده به ما گفتن بیشتر از این اجازه صحبت ندارین. اوکی٬ چاییت سرد نشه. فضولی نباشه تا حالا جون چند نفرو گرفتی؟ فضولیه!! اگه کاری داری مزاحمت نباشم؟ خیالت راحت باشه من تا جون تو رو نگیرم از این جا نمی رم. تا دیگه هوس نکنی وقت ما رو بگیری. چی چی رو جونتو بگیرم نوکرتم من هنوز جوونم آرزو دارم. زنم نگرفتم تازه! قابل قبول نیست! ای بابا بی خیال ما شو حاجی! نمیشه! لااقل دو سه روز مهلت بده به کارای عقب افتادم برسم. امکانش نیست. ای باباااا پِخخخخخخخ!!! اَاَاَآَاَاَاَاَ.... هه هه هه هه هه.... چیه ترسیدی؟شوخی کردم بابا٬ رنگت چرا پریده؟ ترسوندیم بابا. خوب دیگه کم کم من برم. بودی حالا. چیزه... وردست احتیاج نداری کارمو خوب بلدم. بروت خندیدم پر رو شدیا. برو بتمرگ سر جات. اوکی. چرا ناراحت می شی!؟‌داریم باهم صحبت می کنیم... نرو... ببین... اِ اینم رفت که.

الو سلام عرض شد. سلام. خوبین شما؟ ممنون. آقا ابلیس؟ بله خودم هستم. شرمنده یه توک پا تشریف میارین اینجا من می خوام کارای بد بد بکنم احتیاج به وسوسه شدن دارم. برو بنده خدا حنات دیگه واسه ما رنگ داره. از همون اولشم صداتو شناختم فقط به روت نیاوردم. آره ارواح عمت. درست صحبت کن میام اونجا حالتو می گیرما! بیا ببینم مثلا چه کار می خوای بکنی. زکی حسرته عمراً با این حرفا خام بشم بیام اونجا تقققق... اینم قطع کرد که!!!


 
 
پیرمرد مُرد
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

به قبر زنی نگا می کنم که روزگاری عاشقش بودم٬ هیچ وقت بهش انقدر نزدیک نبودم٬ فقط یه خروار خاک بینمون فاصلست. این خاکا رو هم می تونم با دست کنار بزنم و بعد...

پیرمرد آهی کشید....

لااقل ۵۰ سال از اون روزا می گذره! و من هنوز...

پیرمرد آه دیگری کشید....

همیشه دلم می خواست وقتی هر دومون اونقدر بزرگ شدیم که بتونیم پای یه میز چند تا استکان چایی باهم بخوریم یه روز ببینمت. حرفای نگفته زیادی بود که دوست داشتم بهت بگم. اون حرفا هم دیگه خاک شدن همین جا کنار تو...

پیرمرد گریست....

 پیرمرد مُرد.


 
 
اعتراف
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

به سرم زده بود که باز از خونه برم، برم به یه جای دور که دست هیچ کس بهم نرسه. اونجا دیگه جای موندن نبود! شاید اینجوری می فهمیدن چه چیز با ارزشی تو خونه داشتن! به اولین چیزی که تو این سفر مانع پیشرویم بود فکر می کردم٬‌ گرسنگی! نمی دونم چرا انقدر از احتیاجات دیگه به نظرم مهم تر اومد! یه خرده پول از تو کیف مامان برداشتم! انقدر بود که پنج شیش روزو بشه فقط با خریدن نون سر کرد! رفتم سراغ یخچال شاید چیز به درد بخور دیگه ای بتونم پیدا کنم! گیلاسا بدجوری چشمک می زدن. همشونو برداشتمو راه افتادم! از اون راهی از خونه دور شدم که برام غریبتر از همه بود٬‌ با قدمای کوچیک ولی پشت سر هم. هر چی جلوتر می رفتم همه چیز برام نا آشنا تر می شد، ترس و دلهره ای که تو دلم افتاده بود لحظه به لحظه بیشتر قوت می گرفت! حس می کردم دیگه خیلی از خونه دور شدم! دیگه بیشتر از اون جرات پیشروی نداشتم! همون دور و بر یه پارک پیدا کردم! جای خوبی بود واسه موندن! روی یکی از صندلی هاش اتراق کردم در کیسه گیلاسا رو باز کردم یه دونشو خوردم. خوشمزه بود! رفتم سراغ دومی، ولی قبل از خوردن تصمیم گرفتم بازش کنم ببینم توش چه خبره! بازش کردم! اه لعنتی توش کرم داشت! سومی و چهارمی و ... همشون کرمو بودن! پس یعنی منم الان یه گیلاس کرمو خورده بودم! ایییییی!! ولی دلم نمی اومد دورشون بریزم! بالاخره هر چی باشه اونا گیلاس بودن! چشم افتاد به چند تا پسر بچه هم سن و سال خودم که یه کم اونطرف تر داشتن با هم بازی می کردن! داد زدم: بچه ها. کیسه گیلاسا رو هم بردم بالای سرم! همون جوری شد که فکر می کردم! بدون لحظه ای مکث دویدن اومدن پیشم! گیلاسا رو بهشون دادم، با چه حرص و ولعی می خوردن! سعی می کردن تو خوردن از همدگیه جلو بزنن! آخرین گیلاسم خورده شد! من موندم و یه دوجین چشم که همه بهم خیره شده بودن! من فقط می خواستم گیلاسامو بخورن! دیگه کاری باهاشون نداشتم. اما اونا مثه اینکه منتظر بودن من با یه خوراکی دیگه غافلگیرشون کنم! این جوی که روی من بود بدجور کلافم می کرد! تا اینکه یکیشون سکوتو شکستو ازم پرسید: خونتون کدوم طرفه؟ با دست اشاره کردمو گفتم: از اونوره! ادامه داد: بچه ها بیاین برسونیمش به خونشون! حتی زره ای مقاومت نکردم. پا شدمو باهاشون همراه شدم! خیلی زود به جاهای آشنا رسیدمو در نهایت به خونه! راه رفت به نظرم خیلی طولانی تر از این حرفا می اومد! در واقع من اونقدر نزدیک خونه بودم که با یه خورده گشتن می تونستن پیدام کنن! دست کردم تو جیبم و پولی که واسه خرید نون برداشته بودمو دادم بهشون. می خواستم قدر دانی خودمو نشونش بدم! اونام خوشحال شدنو ازم خواستن بازم سراغشون برم! برگشته بودم خونه بدون اینکه حتی کسی بفهمه من رفته بودم٬ همه هنوز خواب بودن! هیچ کس از نقشم خبردار نشد! و هیچ سئوالی که چرا تو یخچال دیگه گیلاس نیست!


 
 
جهش!!!
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

یادم نیست دقیقا چند سالم بود! احتمالا یه چیز تو مایه های ۹ سال! طبق معمول همیشه بالای دیوار نشسته بودم تو عوالم بچگی داشتم بازی می کردم! یه عالمه تیر و تخته جمع کرده بودم دور خودم٬ سعی می کردم جوری روی هم بذارمشون که نریزن! اینم یه جور بازیه دیگه فقط یه کم اعصاب می خواد!‌ امکاناتشم تقریبا همه جا می شه پیدا می کرد! این بازی پیش بچه ها یه جور سنبل شده بود از اقتداری که داشتن!‌ دست آخر که همه تخته ها چیده می شد رو هم! یه نخ می بستیم به یه تخته اون زیر میرا! یکی نخ رو می کشید و همه بنا نابود می شد!‌ ما هم خر کیف می شدیم واحساس قدرت می کردیم!‌ افتخار کشیدن اون نخ هم معمولا نصیب بنده حقیر می شد!‌ چون طی چند ساعت کار مداوم بیشترین زحمت رو برای بالا بردن بنا می کشیدم! اون روز رو دیوار٬ نخ بسته منتظر این نشسته بودم که یکی از دوستام بیاد از تو کوچه رد بشه بنای منو ببینه منم افتخار تماشای فرو ریختنش رو نصیبش کنم! بالاخره یه کی پیدا شد!‌ « سلام حمید٬‌نگا کن »‌ نخ رو کشیدم و تخته ها روی هم افتادن. یه نگاه سرد به من کردو تحقیر آمیز بهم گفت «چشمت روشین»! سرشو اونور کردو راهشو ادامه دادو دور شد! رفتارش درست نقطه مقابل اون چیزی بود که انتظارشو داشتم!حالم گرفته شد! من موندمو یه غرور له شده! به کارم فکر کردم چقدر مسخره و بچگانه به نظرم رسید! چیدن چهار تا تیر و تخته رو همدیگه و بعدم خراب کردنشون! با اینکه خیلی تو ذوقم زده بود ولی حق با حمید بود!‌ فقط نمی فهمیدم اون کی وقت کرده بود انقدر بزرگ بشه؟ ما که تا همین چند روز پیش تو خاک وخلا داشتیم با هم بازی می کردیم! آش صدام* می پختیم!‌ تو بطری می شاشیدیمو قایمش می کردیم بعد چند روز می رفتیم سراغش به دست آورد خودمون نگا می کردیم که رنگاش دیگه کاملا تفکیک شده بود! جنگ جهانی تو محله راه می انداختیم!‌ قیر کش می رفتیمو با هزارتا فوت و فن گولش می کردیمو جلوی آفتاب می ذاشتیمش تا خشک بشه! بعد بلند بلند به کاره خودمون می خندیدیم که چه قدر احمقانه بوده٬ قیر جلوی آفتاب نرم می شد نه خشک!‌ این یکی شبیه گلوله های گلی نبود که همیشه جلوی آفتاب خشکشون می کردیمو تو جنگای جهانی ازشون استفاده می کردیم! ........پس چرا حالا انقدر منو بی محل کرد!

این حادثه یه نقطه عطف بود تو زندگیم! اگه می شد نمودار بلوغ فکری و اجتماعی و ... رو رسم کرد! حتما یه جهش خیلی بزرگ می شد تو این نقطه دید!‌ بعد از اون من واقعا احساس کردم بزرگ شدم!‌ یه تیپا زدم به همه عوالم بچگی که یه دفعه همشون انقدر زیاد برام مسخره شده بودن! از دیوار اومدم پایین و مثه آدمای بالغ رفتار کردم! بچگیم به همین سادگی تموم شد...

آش صدام*: یه ترکیبی از گچ پودر شده٬ آجر پودر شده٬ خاک٬ شن و ماسه و خلاصه هر چی که پودر بود یا می شد پودرش کرد(بعد از چند ساعت تلاش بی وقفه با هاونی که از آشپزخونه بلند کرده بودیم )‌ به اضافه آب!‌ بعد چند تا چوب می آوردیمو شروع می کردیم به هم زدنش!‌ یکی یه تفه مشتی ام می انداختیم توش که در نهایت تبدیل می شد به آش واسه صدام بیچاره!


 
 
مرد معلق
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

 تا حالا خودت رو تو آب رها کردی٬ فقط واسه یه مدت کم!؟بدون هیچ تلاشی برای دست و پا زدن و به سطح اومدن٬‌ بی اینکه به جایی بند باشی! معلق! همون ثانیه های اول ترست از آب تموم می شه!‌ صاف میری تو دل چیزی که ازش می ترسی(مرگ)! بعد می فهمی اونقدرم ترسناک نیست! معلق بودن رو درک می کنی! احساس بدیعیه! تجربش کن!

احساسی که این روزا نسبت زندگی دارم!


 
 
← صفحه بعد