زندگی

ریق رحمت
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

نزدیک بود تو حموم کار دست خودم بدماااا.
به امر شستشو اشتغال داشتیم و سر مست از عطر طعام همسایه مستغرق در بحر افکارمان بودیم. کف حمام به غایت سر بود از صابون سرمان، به ناگه از زیادت کف عنان پیکر از دست بدادیم و چونان بادکنکی به هوا برخاستیم و بسیار بیمناک از ضربت سرامیک سردی گشتیم که انتظار پس کلمان را میکشید و زمان کشدار شد، آنچنان که فرصت یافتیم معلق میان زمین و آسمان از رب خود تقاضاهای بسیار نماییم، "پروردگارا حال که اشتر مرگ بر درب خانه ام زانو زده کار بر من آسان گیر" و تقاضاهایی از این دست... از ناله و خروشمان یم رحمتش به جوش آمد و سرّمان با حق پیوست و ضربت پس کله مان بسی آهسته تر گردید، اشتر زانو  زده نیز چهار نعل بتازید و دور گشت.


پی نوشت: مدت ها بود یخ روی قلمبه سرمان نگذاشته بودیم.
پی نوشت تر: درب حمام را که گشودیم گل از گلمان شکفت، چرا که عطر طعام را از مطبخ خودمان یافتیم نیشخند

پی نوشت ترین: عاشق این کش اومدن زمان در لحظات حساسم


 
 
کافه
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 

تو یه کافه بیرون شهر قرار گذاشتیم، بعد مدت ها دیروز خبر داده که میخواد منو ببینه، خیلی وقت بود که اثری ازش نبود. من زودتر میرسم، خیلی زودتر، همه جای این کافه بوی خوب چوب و قهوهو خاطره رو میده، هر وقت میخواد منو ببینه همین جا قرار میذاریم، ازم قول گرفته که فقط با اون اینجا بیام گفت که خودشم غیر از من با کسی اینجا نمیاد. بهش اطمینان دادم که همین کارو میکنم. بهم میگه "وقتی با تو حرف میزنم یه خورده از اون آرامشت لبریز میشه تو وجودم منم آروم میکنه". یا دفعه قبل که رو صندلی روبرویی که الان خالیه نشسته بود میگفت "میدونی داشتن دوستی مثل تو قوت قلب واسم، نمیدونم چه کار خوبی کردم که سزاوار دوست خوبی مثه تو شدم" دستشو گذاشته بود رو دستمو لبخند میزد وقتی اینا رو میگفت. درست چهار ماه و سه روز پیش، رو صندلی خالیه رو به رویی.
به ساعت نگاه میکنم، دیر کرده. دوباره جمله هاشو مرور میکنم تو ذهنم یاد اون دفعه میافتم که بهم گفت اگه توی زندگیه بعدیش ببیندم، میشم عشق افسانه ایش. من فقط لبخند زدم در جوابش، از تو شیشه کافه دارم نگاش میکنم که به سمت ورودی میدوه هنوز در رو باز نکرده کافه پر شده از بوی عطر تندش، سر تا پا سفید پوشیده، در رو باز میکنه با نگاش دنبال لبخند من میگرده وقتی پیدام میکنه مثه بچه ای که عروسکش رو پیدا کرده برق شادی رو تو چشاش میبینم بدو میاد طرفم ولی مثکه نمیخواد رو صندلیش بشینه میاد نزدیک تر، دستاشو رو شونه هام احساس میکنم، تو دلم یهو خالی میشه احتمالا باز لپام گل انداخته، متنفرم وقتی اینجوری میشم، صورتشو میاره نزدیک صورتم گرمی نفسشو رو گوشم حس میکنم، آروم میگه " مرسی که اومدی عزیزم، بعدا واست تعریف میکنم" احساس میکنم گونمو میبوسه، شایدم فقط خیال کردم، بر میگرده طرف در، تو یه چش بهم زدن سوار ماشین میشه و صدای گاز ماشین که کم کم محو میشه، چند نفری که تو کافه هستن زیر چشمی منو نگا میکنن و پچ پچ میکنن، چیزی سفارش نمیدم پولی که تو جیبم هست رو میذارم رو میز از اونجا میزنم بیرون. تموم راهو پیاده برمیگردم خونه به تنها چیزی که فکر میکنم همون چند ثانیه اس که از ماشین اون غریبه پیاده شد و بعد اومد تو کافه و بلافاصله برگشت، انتظار داشتم مثه همیشه که میاد دیدنم حالش بد باشه و باز دلداریش بدم. حتی گلا رو که رو میز بودن ندید، لابد فکر کرده مال خود کافن ولی آخه کدوم کافه ای انقد گل رو میزاش میذاره، شایدم دیده و به روی خودش نیاورده به هر حال گلا هنوز رو میزن احتمالا. بالاخره میرسم خونه، توپ تنیس رو از رو قفسه ها برمیدارم، دراز میکشم رو تخت و دیوار رو نشونه میگیرم توپ رو پرتاب میکنم دوباره میاد تو دستم، و دوباره و دوباره ...
یادم میافته که ماشینو جلوی کافه جا گذاشتم، در خونه ام موقع تو اومدن احتمالا نبستم، از جام پا میشم میرم سمت در، آره چارطاق بازه. درِ باز وسوسه ام میکنه، تو چهار چوب در وامیستم و بر میگردم خونه رو نگا میکنم تنها چیزایی که منو بهش وصل میکنه این شهرو  این خونستو تلفنی که گاهی توش زنگ میخوره، وسوسه هر لحظه بیشتر میشه، در رو میبندم و راه میافتم و فقط همون توپ زردرنگ رو با خودم میبرم به تلفن فکر میکنم که شاید چند ماه دیگه زنگ بخوره و یه صدای خسته بخواد قرار کافه رو بذاره.


 
 
Rated
نویسنده : یه دوست - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

هشدار: اگر مراقب چینی نازک وجودتان هستید با خواندن این مطلب ممکن است ترک بخورد، لطفا این پنجره را بسته، پنجره های دیگر را نیز بسته، کامپیوتر خود را خاموش کنید و یک قدم به عقب بردارید، و در آخر آهی از سر آسایش برای چینی سالم مانده وجودتان بکشید.

خواب بودم، خوابِ خواب. یهو دیدم یکی داره با دو تا دست تکونم میده که بیدارم کنه. چشام فقط باز شده بود، هنوز گیجِ گیج بودم، نیش تا بناگوش باز شده هم اتاقیم اولین چیزی بود که درک کردم. وقتی فهمید دیگه قدرت ادراک دارم، گفت "پاشو بیا تراس"
ضربان قلبم از شوک وارده بالا بود هنوز، چند تا نفس عمیق کشیدم حالم جا بیاد، با خودم گفتم: "‌تو روحت مهدی فقط منتظرم دلیلت خوب نباشه واسه بیدار کردنم اونوقت از تراس پرتت میکنم  پایین"
پا شدم رفتم تو تراس هنوز نیشش تا ته باز بود چشاش به من که افتاد کر کر خندش بلند شد. از شدت خنده سرخ شده بود و نمیتونست حرف بزنه. از اینکه چیزی ازش دستگیرم بشه نا امید شده بودم، مگه چی رو تراس هست که انقد ذوق زدش کرده؟! تا اینکه چشم میوفته به اون پایین، دو تا گربه به مضحک ترین شکل ممکن دارن جفت گیری میکنن.....
حالا نیش منم باز شده، برمیگردم رو تختم، داد میزنم: "تو روحت مهدی دفعه بعد از این اتفاقات افتاد بیدارم نکن، فیلمشو بگیر بعد خودم میبنم" کرکر خندش بلند میشه، با خنده اضافه میکنم: "شوخی کردم بیدارم کن" یه بار دیگه تراس از صدای خندش منفجر میشه....


سالها بعد خبردار میشم که بی خبر عروسی کرده با خودم میگم: " تو روحت داش مهدی، واقعا تو روحت"


 
 
عاشقانه به سبک من
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

کوچه 768 اُم. آرشه رو تو دستم میگیرم شروع میکنم ساز زدن، همون آهنگی که شنیدم دوست داشتی، همون آهنگی که تو 767 تا کوچه قبل زدم، چند نفر سرشونو میآرن بیرون از پنجره، یه مادر و دخترِ 5 سالش، یه پیرمرد طبقه بالاشون، و یه پسر بچه کنجکاو ده دوازده ساله تو ساختمون رو به رو. چند تا پنجره دیگه هم باز میشه ولی سری از توشون بیرون نمیاد. دختر بچه پولِ تو دستشو میندازه پایین، از وسط کوچه میرم نزدیک دیوار خم میشمو برش میدارم میذارم تو جیبم، دوباره آهنگو از سر میگیرم. یه پرده کنار میره، یه پنجره دیگه باز میشه، با خودم میگم: "خودشه! بعد این همه مدت بالاخره پیدات کردم"
داد میزنی: "جایی نرو" و غیبت میزنه، برمیگردی پول تو دستت رو میندازی پایین. برش میدارم، هِه چه سخاوتمند، پیش بقیه پولا نمیذارم، آهنگ رو  ادامه میدم، ذوق کردی و لبخند میزنی، به ته آهنگ میرسم، باید رفت. راهمو میگریمو میرم. صدای بسته شدن پنجره رو میشنوم.

حالا تو این شهر درندشت با این همه پنجره، یه پنجره هست که واسم خیلی عزیزه، و چند تا اسکناس که شاید قابشون کردم.


 
 
سین شین
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

-سلام کرد
-سرمو به نشونه سلام با یه کم لبخند تکون دادم
-با نیش باز و یه ذره تمسخر پرسید:‌ "چرا تو همیشه موقع راه رفتن سرت پایینه؟"
-"واسه اینکه مورچه ها رو له نکنم"
- فکر کرد دستش انداختم شروع کرد خندیدن وقتی دید همراهیش نمیکنم و فقط لبخند میزنم، با تعحب دراومد که: "جدی میگی؟؟"
- "آره" یه سنگ رو شوت کردم تو جوب
چند ثانیه همه چی ساکت بود
-در حال راه رفتن خداحافظی کردم. احساس کردم وایساده داره دور شدنمو تماشا میکنه،  سرمو برگردودندم، کسی نبود.


 
 
کردلیتا و پیرمرد
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

پیرمرد همیشه همون پالتوی قهوه ایِ رنگ و رو رفته تنش بود، با اون جیبای گنده که عمدا وصله پینه شده بود تا گنده تر بشه، دستاشم فرو میکرد تا تهِ ته جیبای پالتوش. یه کلاه شاپو هم سرش میذاشت و کلی پیراهن که رو همدیگه میپوشید، انگار که سردش بود همیشه.
صبح که میشد میومد رو نیمکت همیشگیش کنار محوطه بازی بچه ها مینشست و فقط تماشا میکرد، سالها بود که کارش همین بود، صبحا میومد با درخت بلوط کنار نیمکت پچ پچی میکرد که شبیه هیچ زبون شناخته شده ای نبود و بعد رو نیمکت مینشست، بعضیا میگفتن عقل درست حسابی نداره پیرمرد بیچاره، خانوادش واسه اینکه از شرش راحت بشن آوردن ولش کردن اینجا و رفتن ولی هیچ کس با چشای خودش ندیده بود، بعضیام میگفتن بعد اینکه فهمیده زنش بهش خیانت کرده زنشو کشته و فرار کرده بعدم گرفتار عذاب وجدان شده و عقلشو از دست داده، شایعه راجع بهش زیاد بود، که نمیشد فهمید کدوم چقدر درسته چقدر غلط، فقط همه رو اینکه پیرمرد بی آزاره توافق داشتن، کسیم کاری با کارش نداشت، مگه بعضی وقتا که چند تا پسر بچه که تو پارک بازی میکردن یه خورده سر به سر پیرمرد بیچاره میذاشتن کلاهشو واسه شکلک در آوردن از سرش برمیداشتن. پیرمردم بی اینکه شکایتی داشته باشه صبورانه تحمل می کرد.
چند سال بود سر و کله یه دختر بچه هم پیدا شده بود خودشو همه جا کُردِلیتا معرفی میکرد معلوم بود که یه اسم من درآوردیه ولی همه به این اسم میشناختنش، 13 سالش بود با موهای وزوزی بور که با یه روبان قرمز میبستشون. با مادربزرگش مارگارت پیر چند تا خیابون پایین تر زیر یه شیروونی زندگی میکردن زن بیچاره انقدر چاق شده بود که به ندرت از زیرشیروونی پایین میومد، مادر کردلیتا تو بچگی مرده بود پدرشم ولش کرده بود واسه مارگارت و رفته بود دنبال زندگیش، همسن و سالاش زیاد نزدیکش نمیشدن، میگفتن کردلیتا عجیب غریبه. مثه بقیه لباس نمیپوشه، با گربه ها حرف میزنه و ... یه بار دوروتی باگِل، ژراردین -یکی از دو تا عروسک پارچه ای کردیلتا که از بچگی همراهش بودن- رو بر میداره و با بچه های دیگه دستش ده بازی می کنه و آخرشم یکی از پاهای عروسک رو میکنه و عروسک رو پرت میکنه طرف کردلیتا، فرداش با سر و صورت چنگ خورده همه جا رو پر میکنه که کردلیتا گربه هاشو فرستاده که بهش حمله کنن، ولی خب بزرگترا حرف دوروتی رو باور نمیکنن، دوروتی هم پیش بچه های دیگه شایعه میکنه که کردلیتا با اشباه ارتباط داره، واسه کردلیتا خیلی مهم نبود که بچه ها نزدیکش نمیشن میگفت همشون یه مشت احمق از خود راضین، بعد از ظهرا میومد پارک رو نیمکت کنار پیرمرد مینشست و با ژراردین و ژوزف بازی میکرد و حرف میزد، گاه گاهیم روشو  میکرد به پیرمرد و یه چیزی بهش میگفت ولی هیچکس تا حالا ندیده بود که پیرمرد جوابی بده. فقط بعضی وقتا همینطور که جلو رو نگا میکرد یه لبخند بی رمق رو لبای پییرمرد نقش میبست. اینم یه دلیل دیگه واسه عجیب بودن کردلیتا، تنها کسی بود که با پیرمرد حرف میزد و فکر نمیکرد که پیرمرد دیوونست. یه بار خانم باگِل -مادر دوروتی- پیش زنای دیگه میگفته که باید از شر این پیرمرد راحت بشنو کاری کنن که دیگه اینجا نیاد. وقتی میرسه خونه همسایه ها صداشو میشنون که فریاد می زده هر کی این کارو کرده میکشششم، وقتی میرن تو خونه که سر گوشی آب بدن بوی تند ادرار گربه به صورتشون میخوره، انگار که تمام گربه های اون دور و بر خودشونو رو اسباب اثاثیه خانم باگل خالی کرده باشن، شایعه شد که کردلیتا گربه ها رو تحریک کرده که دسته جمعی بشاشن تو خونه خانوم باگل، ولی پلیس گوشش به این خرافات بدهکار نبود.

یه روز بعد از ظهر کردلیتا میاد تو پارک و میبنه چندتا پسر بچه تخس و دوروتی با تفنگ و گلوله های لاستیکی کلاه پیرمرد رو هدف گرفتن، پیرمرد بیچاره هم خیس عرق شده چند تا جای کبودی گلوله های لاستیکی هم رو صورت پیرمرده، کردلیتا عصبانی شروع میکنه به جیغ زدن اونقدر بلند که صداش به تموم خیابونای اطراف میرسه، پسر بچه ها و دوروتی گوششونو میگرن و پا میذارن به فرار، ولی کردلیتا تمام بعد از ظهر رو چنان بلند جیغ میزنه که حتی کسی نمیتونه بهش نزدیکش بشه، همه گربه ها، پرنده ها و ... هم همصدا با کردلیتا جیغ میزنن جوری که سر و صدا کر کننده میشه، دست آخر یکی پیش نهاد میده که برن مارگارت پیر رو بیارن، پیرزن بیچاره رو با هزار کیلو وزن به زحمت میآرن تو پارک، در حالی که دو نفر زیر بغلشو گرفته بودن و کمک میکردن نفس زنان راه بره.
کردلیتا همین که مارگارت رو میبینه میدوه تو بغلش و شروع میکنه گریه کردن چنان با سوز که اشکای مارگارت هم راه میگره، مثه یه عروسک پارچه ای کردلیتا رو بلند میکنه میذاره رو دوشش و بدون کمک کسی راه میافته میره سمت زیرشیروونی. وابستگیه عمیق کردلیتا و پیرمرد واسه همه سواله، ولی جواب درستی واسش پیدا نمیکنن. فقط باز یه مشت خرافات دیگه.
بعد از اون جیغ طولانی کردلیتا، همه هم بهشون احترام میذاشتن هم ازشون ترس داشتن. تا اینکه یه روز یه اتفاق عجیب میافته، همینجوری که کردلیتا سرگرم بازی با ژراردین و ژوزف بوده پیرمرد خم میشه طرف دخترک، کردلیتا گوشش رو میچسبونه به دهن پیرمرد، و پیرمرد یه چیزی در گوش کردلیتا زمزمه میکنه، چشای کردلیتا از شادی برق میزنه، تو تمام طول اون مدت کسی ندیده بود که پیرمرد حرفی بزنه ولی حالا زده بود! هیچ کس دلشو نداشت از کردلیتا بپرسه که پیرمرد چی گفته، ولی میدیدن که کردلیتا خوشحاله و دائم میخنده.


غروب میشه همه پارک تقریبا خالی میشه ولی پیرمرد هنوز روی نیمکت نشسته، بارون شروع میکنه باریدن چند نفری که تو پارک مونده بودن با عجله میرن تا یه سر پناهی بگیرن، بارون و رعد و برق شدید میشه ولی پیرمرد همچنان نشسته ، کلاهشو برمیداره و رو صندلی کنار خودش میذاره دستاشو از تو جیبش بیرون میآره چند متر دور تر از بلوط قدیمی شروع به کندن زمین میکنه، یه گودال بزرگ که تا زانو توش فرو میری، میره و تو گودال وایمیسه، با دست دوباره خاکا را برمیگردونه سر جاشون، پاهاش دیگه تو زمین کاملا سفت شدن. دستاشو از هم باز میکنه و بی حرکت زیر بارون خشکش میزنه.


صبح روز بعد اثری از پیر مرد نبود، فقط یه کلاه روی نیمکت و دو تا درخت بلوط کنار هم، همه ماتشون برده بود تا دیشب فقط یه درخت اونجا بود ولی الان شده بود دو تا. کردلیتا با لشکر گربه ها و یه روبان قرمز تو دستش سر رسید. جلوی نگاههای خیره جمعیت رفت و درخت جدید چنان بی پروا بغل کرد انگار که کسی جز خودشو درخت اونجا نیست، روبان رو یه دور، دور درخت پیچوند و ژراردین رو هم با روبان به درخت گره زد، و درخت رو بوسید. بعد به زبونی که هیچ کس ازش سر در نمیاورد یه چیزی به درخت گفت: "تو بهترین درخت دنیای" حرف زدنش شبیه پچ پچای پیرمرد بود، کلاه خیس پیرمرد رو از رو نیمکت برداشت و رو سرش گذاشت و رو نیمکت جای همیشگی پیرمرد نشستو مشغول تماشای بازی بچه ها شد ...


 
 
قاب عکس
نویسنده : یه دوست - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢
 

آخرین سه شنبه شب سال نود، رفتم بیرون یه خورده پیاده روی کنمو سر و گوشی آب بدم نه خیر هیچ خبری نبود نه آتیش بزرگی نه هیچ چیزی که ارزش دیدن داشته باشه. تو راه برگشت یه زنو دیدم انقد پیر که خمیده بود، از اونا که وقتی راه میرنم خمیدن حتی وقتی تمام قد جلوت وایمیسن، بازم خمیدن. چادر رنگیشو محکم بسته بود دور کمرشو مصمم داشت نفت میریخت روی یه جاروی زهوار در رفته و کهنه. راه رفتنمو کند کردم که تماشا کنم، کبریتو کشید و جارو رو آتیش زد. یه قدم رفت عقب و گر گرفتنشو نگا کرد، بعد آتیشو با خاک انداز خاموش کرد و برگشت تو خونش. نیشم باز شده بود. یه تصویر زیبا که به کل اون شب می ارزید.

امروز باز رفته بودم بیرون که چرخکی بزنمو حال و هوایی عوض کنم، پامو که گذاشتم تو کوچه، سرما منو با یه تیشرت غافلگیر کرد. از اون غروبای حسابی سرد بود. برنگشتم که لباس گرم بپوشم فقط دستامو چپوندم تو جیبمو راه افتادم. یه ساعت گذشت و همچنان راه میرفتم، دخترک آدامس فروش سر جای همیشگیش ماسک زده گوله شده بود تو خودشو پشت جعبه های آدامسش رو به روی سرما سنگر گرفته بود، موزی، نعنایی، قرمزام که لابد توت فرنگی بودن، رنگ و وارنگ آدمس ... یکی دیگه هم بود پشتش به من بود خم شده بود سمت دخترک آدامس فروش انگار که میخواد خودش آدامسشو برداره، ولی نه یه دوربین عکاسی دستش بود، یکی از این لنز گنده ها که سلولاتم تو عکس نشون میده. از کنارش رد شدم حالا صورتشو میدیدم چشاش نم داشت ولی از عکس گرفتن دست بر نمیداشت، تند و تند از همه زوایا عکس میگرفت. دماغم از سرما قرمز شده بود ولی چشامو مطمئن نیستم مال سرما بود یا نه. یه تصویر زیبای دیگه که میشه قابش کرد و رو دیوار اتاق خاطرات کنار تصویر پیرزن و جاروی آتیش گرفتش آویزونش کرد و تمام روزای خالیو خط خطی این وسطو ریخت تو سطل آشغال که فراموش بشن.


 
 
آواز نمک
نویسنده : یه دوست - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
 

خستم، انگار قد هزار سال راه بین منو خوشبختی فاصله هست، منم آروم آروم میرم و نمیرم، هر وقت که مکث میکنم یه صدایی تو مغزم میگه حرکت کن ایستادن اشتباست، دوباره راه میافتم ولی دیگه حتی نمیدونم دارم  نزدیک میشم یا دور، مثه راه رفتن تو شوره زار میمونه بدون هیچ کوره راهی همه طرفش عین هم، صدای خورد شدن کریستالای نمک زیر کفشات مطمئنت میکنه هنوز داری راه میری هنوز زنده ای، خرچ خرچ خرچ خرچ ...

خم میشی یه تیکه رو برمیداری به زبونت میزنی، مثه همیشه شوور و تلللخ، تف میکنی، مزه زندگی رو میده، باز تف میکنی تف میکنی... این دیگه طعم کریستالای نمک نیست طعم جاودانه ی زندگیه که هر چی تف می کنی از بین نمیره. صدا بهت میگه ایستادن اشتباس. دوباره راه میافتی خرچ خرچ خرچ ...

و خرچ و خرچ و خرچ ...


 
 
اوستا امید
نویسنده : یه دوست - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

قرار گذاشتیم خونه رو من رنگ کنم، کلی طرح و نقشه هم کشیده بودم. ولی تو ثانیه آخر خانم همسایه منصرفشون کرد، نقاش خونه خودشون رو هم معرفی کرد، اوستا امید. یه روز بعد از ظهر با حسین - کارگرش- و پسر حسین سررسیدن. قیافش آدمو یاد شجریان میانداخت، بازنشسته ارتش بود، بازنشسته که نه، می گفت کلاه گذاشتن سرش تا اینجا( با دست کمرشو نشون می داد). به جای اینکه خودشو بازخرید کنه استعفا داده، 20 سال تو ارتش خدمت کرده یه قرون بهش ندادن. یه پونزده بیست سالی هم هست که نقاشی میکنه.

اسباب و اثاث رو جمع کرده بودیم تقریبا همه چی آماده بود، یه نگا به پایین تا بالای خونه انداخت و چند تا چیز جزئی رو گوشزد کرد، گفت اگه جای کلید پریزی رو میخواین عوض کنیین یا لامپی چیزی میخواین اضافه کنین الان وقتشه، گفتم نه چیزی نیست. رفت سراغ دریچه دودکش ببینه لقی داره یا نه، لق بود. شروع کرد به کندن اطراف دریچه فروش کرد تو دیوار بعد با یه کم گچ محکمش کرد. میگفت غیر نقاشی از چیزای دیگه هم سر در میاره از بنایی گرفته تا ایزوگام کردن پشت بوم، راستم میگفت همه فن حریف بود.

پای حرفش که مینشستی یه ریز واست خاطره تعریف میکرد، منم که بیکار، مینشستم گوش میدادم .از پونزده سالگی فرستاده بودنش پالایشگاه جنوب واسه کار، نوزده سالگی هم دختر عموی بیست و یک سالشو واسش گرفته بودن، میگفت اون موقع ها مثه حالا نبود که نظر جوونا رو بپرسن، من نمیخواستم دخترعموم رو بگیرم بزور زنم دادن، چشم که باز کردم دیدم زیر یه سقفیم.

روز چهارم یا پنجم بود دیگه حسابی رفیق شده بودیم. حرف از دودکش بخاری افتاد، گفت: "من هرجا میرم اول دریچه دودکش رو وارسی میکنم چون اگه لق باشه لوله بخاری رو که در بیاری دریچه هم باهاش در میاد میزنه رنگ دیوار رو خراب میکنه" معلوم بود شروع یه خاطره دیگس ادامه داد:

"آقا ما رفتیم یه جا نقاشی، طبق معمول اول رفتم سراغ دریچه، دریچه و برداشتم دست کردم تو دیوار دیدم یه چیزی مثه پلاستیک خش خش میکنه، آوردمش بیرون یه مشمای سیاه بود، کلی گرد و خاک و دوده هم روش نشسته بود، انگار که چند سال اون تو بوده. توشو نگاه کردم دیدم بععله، یه گردنبند طلا به چه سنگینی توشه، سیصد چهارصد گرمی میشد حدودا، خاکاشو تمیز کردم سریع گذاشتمش تو جیب کاپشنم"

بدون پلک زدن نگاش میکردم، یه قلپ چایی خورد ادامه داد:

"آره آقا غروب شد جمع و جور کردیم بریم خونه، تو راه گردنبند تو جیبم سنگینی میکرد سیصد چهارصد گرم طلا کم پولی نبود که، هیچی شیطان ول کن ما نبود، دو سه روز گذشت من صدامو درنیاوردم که طلا پیدا کردم، یه روز صاحبخونه صدا زد واسه ناهار، آخه پایین شهر رسمه کارگر و صاحبخونه و زن و بچش سر یه سفره ناهار میخورن. مشغول خوردن شدیم دست کردم تو جیبم گردنبندو درآوردم گذاشتم تو سفره گفتم اینو پیدا کردم. پسر خانوداه دور و بر سی سال سنش بود تا گردنبندو ندید زد زیر دیس برنج، دیس چسبید سقف، برنجا پخش شد تو خونه، عصبانی پا شد رفت. منم حیران فقط تماشا میکردم، آقا آشوبی تو این خونه افتاد که نگو، مادره رفت قرآن ورداشت آورد، گفت "دست بکش رو این قرآن بگو تو رو مرجان نفرستاده. من میدونم تو رو مرجان فرستاده که آشوب بندازی" منم از همه جا بی خبر مونده بودم چی داره میگه زنکه.

گذشتو پسر خانواده رو گیر آوردم ازش پرسیدم قضیه چیه؟ گفت:" خاطرخوای یکی شدیم رفتیم گرفتیمش، این عفریته راضی نبود( مادرشو میگفت) هی هر روز در گوش من میخوند که مرجان فلان کرده مرجان بهمان کرده، که از چشم من بندازدش. منم زیر بار نمیرفتم. تا یه روز اومد گفت گردنبند نیست. همه جا رو گشتیم پیداش نکردیم، گفت که آره مرجان دزدیده، عفریته انقدر در گوش من خوند تا طلاقش دادم.""

باورم نمیشد تو زندگی واقعی ام از این اتفاقا بیافته، فکر می کردم این چیزا مال توفیلماست فقط. گفتم خوب بعدش چی شد؟

گفت "پسره که شال و کلاه کرد رفت دنبال مرجان، میگفت که دیگه برنمیگرده. کار منم دیگه اونجا تموم شد نفهمیدم آخرش چی به چی شد."

بدی نقاشی ام همینه دیگه کارت که تموم بشه مجبوری بری قصه ها نصفه کاره میمونن.

به یاد اوستا امید و خاطره گویی های شیرینش. (یه سال بعد خیلی اتفاقی شنیدم فوت کرده، سکته کرده بود بنده خدا، خدا بیامرزدش)


 
 
رهایم مکن
نویسنده : یه دوست - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
 

Ne me quitte pas از Jacques Brel ترانه ای که این روزا باهاش اخت شدم، ترجمه از خودم عینک با اندکی تصرف و تلخیص و سرقت نیشخند

رهایم مکن
باید ازیاد برد
هر آنچه از یاد رفتنیست
و آنچه که تا کنون از چنگمان گریخته است
باید از خاطر برد سوتفاهم ها را
و زمانی که از دست رفت
برای فهمیدن اینکه "چگونه"
و از یاد برد ساعت هایی را
که گاه گاه قلب شادی را
با زخمه های "چرا؟"
میکشند.
رهایم مکن

به تو هدیه خواهم داد
مروارید های باران را
از سرزمین هایی که
هیچ گاه درآن نباریده است
خاک را خواهم کاوید
حتی پس از مرگم
تا بپوشانم پیکرت را
با طلا و نور
و سرزمینی خواهم ساخت
که عشق فرمانروای آن خواهد بود
و عشق قانونش
و تو ملکه اش خواهی شد
رهایم مکن

رهایم مکن
واژگانی خواهم آفرید
واژگانی چنان دیوانه
که تنها تو در خواهی یافت
و برایت از عاشقانی خواهم گفت
که دو بار قلب خویش را
در آتش دیدند
و داستان پادشاهی که درگذشت
از ندیدن تو
رهایم مکن

بارها دیده ایم
زبانه کشیدن آتش
از آتشفشانی کهن
و اندیشده ایم که پیر شده ایم
و چنان میگویند که
در زمین های سوخته
گندم افزون تر میروید
حتی از تیرماه ها
و هنگامی که غروب فرا میرسد
آسمان شعله ور میشود
و سرخی و سیاهی با هم در می آمیزند
رهایم مکن

رهایم مکن
دیگر نخواهم گریست
دیگر سخن نخواهم راند
در گوشه ای پنهان خواهم ماند
و تو را خواهم نگریست
رقصان و لبخند زنان
و گوش به تو خواهم داد
ترانه خوان و خندان
و رهایم کن تا
سایه ای گردم بر سایه ات
سایه ای از دستانت
سایه ای از گلدانت
رهایم مکن


 
 
← صفحه بعد